حوزه علمیه خوی

طبلایفایفتقبفتقغتنفتتفنف

راز شهید عبدالله علایی کاشانی

وَلوَلِه ای در بین بچه های معراج و تفحص افتاده بود. هر کس چیزی می گفت،هر کس به نوعی آن را تفسیر می کرد. آن را همراه بقیه شهدا تشییع کرده بودند. می گفتند آن یکی با بقیه فرق دارد . کلافه شده بودم. طاقتم تمام شده بود. باید خودم از نزدیک می دیدم. حرف هیچکس را قبول نداشتم. آنروز در معراج الشهداء ، وقتی بدن شهید «عبدالله علایی کاشانی»را روی پارچه ای بر روی زمین پهن کردند،لبان همه بر صلوات می چرخید. پس از سیزده سال اندام به هم متصل بوده،انگشتان پا،دستها و گردن .فقط سر جدا بود. و اسکلت شده بود،ولی گردن کاملاًوجود داشت. بدن سنگین بود و پر.

حاجی بیرقی مسوول معراج شهدا،می گفت: این شهید را بچه های گروه تفحص لشگر 14 امام حسین (علیه السلام) از منطقه طلائیه که سال 62 عملیات خیبر در آنجا جریان داشته،پیدا کرده اند. کسی که او را پیدا کرده بود،می گفت:«وقتی داشتیم با بیل دستی اطراف او را خالی می کردیم،لبه ی بیل به کردنش اصابت کرد و در کمال حیرت،جلوی چشمان گرد شده ما ،پنج قطره خون از گردن او بر خاک جاری شد...

بلا فاصله خم شدم و بوسه ای بر او زدم. محلی را که خون از آن جاری شده بود را بوسیدم و بوئیدم. خیلی مشتاق بودم درباره او بدانم و اینکه چگونه به این مقام رسیده که پیکرش پس از 13سال سالم بماند. و تازه بعد از این مدت،خون هم از گردنش جاری شود. حاجی میگفت: وقتی شهید را آوردند تهران و ماجرا را برای ما تعریف کردند. رفتیم پهلوی خانواده اش که در چهارراه مولوی تهران زندگی می کردند. به او نگفتیم که پیکر،سالم بود و چنین اتفاقی افتاده،فقط خواستیم یک مقدار از روحیات و حالات معنوی عبدالله برایمان تعریف کند. که گفت:عبدالله همیشه به زیارت عاشورا ارادت خاصی داشت و همیشه می خواند،او هیچگاه غسل جمعه اش را ترک نمی شد. و به زیارت حضرت عبدالعظیم تَقید خاصی داشت ...

و تا حدودی فهمیدیم که راز عبدالله در چی بود.


نظر خود را اضافه کنید.

ارسال نظر به عنوان مهمان

0
نظر شما به دست مدیر خواهد رسید
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد